![]() |
![]() |
|
| از بادیم که بر بادیم... |
|
بگو چه مرگته كه دوباره مي خوني دوباره بي فايدست خودت كه مي دوني بگو چه مرگته كه بازم پر از حرفي سراپا آتيشي تو اين شب برفي هنوز منتظري بياد و يار تو شه بهار تو مرده دلت چقدر خوشه پرنــده اي اما اسيــر كوچ خــودت هميشه هم ميرسي به هيچ و پوچ خودت نگاه به آينه بكن چقدر شكسته شدي شكستنت اما چه بد شكسته شدي سحر تو راهه و تو دوباره بي تابــي چه مرگته دل من چرا نمي خوابـــي نگو بهار چي شده پرنده ي غمگين براي هيشكي نخون به پاي هيشكي نشين بگو چه مرگته كه دوباره مي خوني ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 2:35 توسط بادبادک باز |
|
|
سه سالو نیم گذشت.با همه ی خوشیاش!انقد خوش گذشت که فقط خوشی یادم میاد از دوران دانشجوییم...
خدا رو شکر به داده و نداده اش! پنج شنبه و جمعه نائب الزیاره ی دوستانم مشهد.البته نه فقط برای زیارت بیشتر به خاطر عقد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:8 توسط بادبادک باز |
|
|
حالم داره بهم مي خوره از اين بوي لجن....
پي نوشت:دلم درد ميكنه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:7 توسط بادبادک باز |
|
|
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار زمین از آمدن برف تازه خشنود است قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز اگر چه میگذریم از کنار هم آرام به مسجد آمدم و نا امید برگشتم صدای قاری و گلدستههای پژمرده به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست! فاضل نظری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 2:19 توسط بادبادک باز |
|
|
میان این همه غوغا میان صحن وسرایت بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت...؟!
فرصتی دست داد و توفیق شد که با جمعی از دوستان اراذل،مزّلف و مجرد مشرف شیم به پابوسی علی بن موسی الرضا الحمدلله و المنه ما که حاجتمونو گرفتیم وبرای عرض تشکر خدمت سلطان رسیدیم ولی اگر قابل باشیم دعای گوی باقی دوستان هستیم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1390ساعت 0:14 توسط بادبادک باز |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 23:54 توسط بادبادک باز |
|
|
یک ماهی می شود که یک خط در میان در کلاس های درس دانشگاه حضور بهم میرسانیم.ترم آخر کارشناسی و ۲۳ واحد تخصصی و حال ما حال خری که اندر گل مانده....چوب خط غیبت هایم برای تمامی اساتید پر شده حتی بعضی ها که خیلی لطف نثارمان کردند درصدد حذف برآمدند.امشب به علت عفونت در ناحیه ی گوش سری زدم به درمانگاه محل به دکتر کشیک گفتم:"دکی بابا!بیا تو رو اموات سید مهدیت آقایی کن یه یکی دو هفته برا ما گواهی مرخصی بنویس جون حاجی به بادم"نامردی نکردو نوشت...حالا من ماندمو کوله باری از درسهای بی جزوه و خروار خروار تحقیق و میتینگ و کنفرانس......... خدا خیرش بدهد یار جینگیلی ما رهگذر که اصولا آفریده شده که مرهمی باشد برای زخمهای بیشمار دل ما!خدایش نگیرد از ما...خلاصه این همه را گفتم که بگویم با این فشار کاری طبعا تایمی برای وبگردی و آپ و...نمانده بود تا اینکه از طرف دوستان مورد تهدید واقع شدیم وما را بر آن داشت که....شری بنویسیم اندر این خراب شده!
انقدر این مدت فارغ از دنیا و در بی خبری بودم که اصلا سوژه برای آپ کردن ندارم...البته گویی همه چیز در عین بی سوژگی خود سوژه اند...مثلا تسخیر سفارت انگلیس دستیابی بچه های بالا به هواپیمای جاسوسی آمریکا عدم حضور احمدی نژاد در بیت آقااینا بخاطر حضور سعید حدادیان(راسی امسال فک کنم آقاشون مشایی اذن نداده بوده واسه محرم مشکی بپوشه تا شب هفتم که آمارمحمودو گرفتیم سفید تنش بود حاجی)و از همه ی این مسائل مهمتر ازدواج ما که خود سوژه خنده استو حدیث مفصل که نمیگنجد در این مجمل.... وکلا گور بابای همه چی انسان باید سعی کنه در همه حال و در همه صورت حال کنه...خداوندا ما را از السابقون در حال کردن قرار بده!آمین.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:45 توسط بادبادک باز |
|
|
می خواستم بنویسم
ولی نه! بگذار "نانوشته" باقی بماند... بعضی چیزها را نباید نوشت! فقط ارباب کرده ام نذر که عمری ز غمت گریه کنم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 3:25 توسط بادبادک باز |
|
|
گاهی وقتها باید "وانمود" کرد همه چیز خوبه! و این یعنی"سخت "! لعنت به این "مصلحت اندیشی "! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 1:37 توسط بادبادک باز |
|
|
وقتی بادبادک باز عروس می شود.....
عید غدیر رسماً بر باد رفتگی ما دو نفره شد.... و این گونه بود که زندگی به بادٍ متاهلی کلید خورد.... باد ما را با خود خواهد برد....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 2:29 توسط بادبادک باز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باد ما را با خود خواهد برد...
|
|
RSS
|