![]() |
![]() |
|
| از بادیم که بر بادیم... |
|
عنوان فیلم نامزدی و عقد من: "فطم باید برقصه....!!!" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:22 توسط بادبادک باز |
|
|
قرار بود همه چیز تموم بشه.دوم یا سوم آبانماه بود.یادمه هوا هم تکلیفش با خودش روشن نبود ولی اونروز صبح آفتابی بود...انگار خورشید همه زورشو میزد که بتابه.از دیشب اونروز یه حرفایی میزد که اصلا نمیفهمیدمشون...مثل همیشه نبود.خوب حرف میزد اما حرفای خوبی نمیزد.دلم شور افتاده بود.همش به خودم میگفتم:اگر برای رفتن تصمیمش قطعیه چه خاکی به سر این دلم بریزم!تصمیمش قطعی بود...
اونروز انقدر گریه کردم پلکم باز نمیشد.چشمام شده بود کاسه ی خون.نای رفتن تا خونه رو هم نداشتم.شبو با بچه ها بودم برای خواب که رفتم خونه دوباره تا صبح گریه کردم...وقتی بیدار شدم چشمام هیچ جایی رو نمیدید فقط به این امید بیدار شدم از خواب که دوباره ببینمش بهش التماس کنم بخاطر خدا نرو... دیدمش.بهش گفتم به دوباره با من موندنت فکر کن. گفت فکر میکنم.یادم میاد اونروزا شکستم!خورد شدم با همه ی وجود... دوسه روزی گذشت.سرشب بود سرنماز مغربو عشا بودم که گوشیم زنگ خورد با بی حوصلگی مسافت اتاقم که شبیه قبرستون شده بود رو تا نشیمن رفتم.اسمشو که روی گوشی دیدم بال دراوردم از خوشحالی...اونقدر تشنه ی صداش بودم که حرف نمیزدم تا فقط بشنوم.تا سرحدمستی غرق صداش شدم اونقدری که معنی جمله ها و کلماتشو با تامل میفهمیدم.... چشماموباز میکنم میبینم توی تختم بی حرکت خوابیدموبالشم خیس شده از اشک!دستی روی موهام کشیده میشه به حالت نوازش و با ملودی مهربون صداش عاشقانه میگه بازم خواب میدیدی عزیزم........ این شبها کارم شده دیدن این کابوس تکراری....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:36 توسط بادبادک باز |
|
|
نه انگیزه ای برای کار نه کاری برای انگیزه...این روزها این جمله شده شاکلید زندگیم...نه انگیزه ای برای نوشتن از سیاستو کلا کار سیاسی کردن و نه حتی کار دانشجویی...خرخروار کار هست ولی حسش نیست.در مورد کار تشکیلاتی و دانشجویی به این نتیجه رسیدم که تهش که چی؟!!!این انرژی مصروف یه چس مثقال هم اگر بازدهی داشت لااقل دلم نمی سوخت حاجی...دفتر خراب شدمون داره خاک میخوره بدون اینکه ما کوچکترین انگیزه برای هدفی داشته باشیم کلا تمام ایده اولوژیهای تشکیلاتیم بعد از ازدواج به آب گ....یده!نمیدونم مشکل از منه یا از ذات ازدواج...
پیشنهاد یکی دو سه تا کار مطبوعاتی رو پیچوندم میدونی مطبوعات بسشه دیگه هر چقدر بودیم توش فقط یه کاره که دارم روش کمی تا قسمتی فکر می کنم معلمی(!)فقط دلم برای بچه های مردم میسوزه چی بشن بدبختا زیر دست من دلم برا آیندشون میسوزه شایدم اصلا بیخیال کارشم برم کلاس آشپزی از شما چه پنهون برنجم بلد نیستم دم کنم بعد از ازدواج چقدر نونو عشق سق بزنیم اصلا اون بنده ی خدا هیچی خودم چی بتخم پس فردا حداقل یه شلوشفته ای یاد بگیریم...دلم میخواد کلاس ورزشم برم ولی چکنم که گریبانگیر گشادی ام... تجربه ثابت کرده ایده آل ترین زندگی برای این دوره ی زمانی اینه که تا بعدازظهر بخوابم شب تا صبح بیدار باشم کتاب بخونم قهوه و چای بخورم لذت ببرم از طعم خوب هات چاکلت تلویزیون ببینم وبلاگ چک کنم تو اینترنت ولو باشم لشت و پشت با بروبچ برم سینما کافی شاپ خرید و کلا حالشو ببرم..!اندک زمانی رو هم صرف همسر کنم.
ما که نبودیم!!!(مدیونی اگه فک کنی ما بودیم)میبینم که"مقامات امنیتی و اطلاعاتی"رو فرستادن دنبالمون غافل از اینکه ما از خودشونیم حاجی.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 4:2 توسط بادبادک باز |
|
|
مردم این شهر اشکنه را میفهمند...
اگر رفته بودم دیگه خبری از"چهارراه ولیعصر"نبود.اگر رفته بودم شاید سالها نمیتونستم لشت و پشت کوله به دوش متر کنم سنگفرشای"انقلابو"...اونجا همه غریبه اند با"سایه روشن" چاییای کافی شاپ سینما"آزادی"رو نمیفهمند!!!حتی شاید حرف آدمیزادم سرشون نشه چه برسه به..... اینجا از چشمام میفهمند که چمه....اونجا نه مزار شهدایی بود نه آقا نه بیت نه دیدار دانشجویی...شاید ته تهش یک شنبه ها کلیسا به صرف موسیقی کلاسیک پیانو پشت پرده برای حاج آقاپاپ(!) میگفتم غلط کردم که اومدم من آقای خودمونو می خوام حتی شاید دلم برای احمدی نژاد و مشایی تنگ میشد حداقل پوست عمو اسفندیار مهربون دلوازتر از اوباماست تازشم هرچقدرم خائن که باشه بازم وطنیه!دوزار که میشه بهش خندید... چمیدونم والا...درسته که من شاید الانم که اینجام رای ندم ولی اگر اونجا بودم نه صندوقی بود نه رسانه ای که از شوق حضور نداشته ی ملت بنماید دهانشان را...تازشم اگر اونجا بودم به کدوم خری می گفتم "رای ما رو پس بدین"...."رای ما رو دزدیدین دارین باهاش پز میدین"....اصلا از وقتی یادمه ما یعنی جناح ما داریم جناح اونا یعنی بدا رو میگیریم میزنیم حالشو میبریم اگر رفته بودم کدوم گوساله ای پیدا می شد که بگیریم بزنیمش! در کل خیلی خوب شد که نرفتم....اگر رفته بودم سر یک هفته دلم لک میزد برای اشکنه های"مامان فرح" ام که عاشقشم هم عاشق خودش از اون بیشتر عاشق اشکنه هاش....امشب انقدر اشکنه خوردم که بوی شمبلیله اش تا آخر عمر زیر زبونمه.... به خاطر"شمبلیله های اشکنه"به خاطر"چهارراه"به خاطر"دروازه دولاب خودمون"به خاطر سنگفرشای "انقلاب"به خاطر چاییای سینما"آزادی"به خاطر املتای"سایه روشن"به خاطر قلیونای هلو و دوسیب نعنای"ثلث"به خاطر ناهارای"ترمه"به خاطر"گراتنای سلف دانشگامون"به خاطر"بوی جوراب دفتر مرکزی" و از همه مهمتر به خاطر مامانم به خاطر دوستای خوبم که از ساقه نیلوفر بهترند(طیب فطم زهراو...)و به خاطر همسر خوبم که بزرگترین خوبیش تو زندگی این بود که اومد منو گرفت پایبندم کرد و مهمتر از همه عاشقم کرد و عاشقم شد هیچوقت هیچوقت هیچوقت حتی به رفتن فکر هم نخواهم کرد! همه شاهد بودیم "پسر نوح"چاره ای هم جز فرار نداشت.... دیروز کاری با"علی مطهری"کردم که تا عمر دارد فراموش نخواهد کرد...!!!!خودمان هم کف کردیم! !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 3:34 توسط بادبادک باز |
|
|
بگو چه مرگته كه دوباره مي خوني دوباره بي فايدست خودت كه مي دوني بگو چه مرگته كه بازم پر از حرفي سراپا آتيشي تو اين شب برفي هنوز منتظري بياد و يار تو شه بهار تو مرده دلت چقدر خوشه پرنــده اي اما اسيــر كوچ خــودت هميشه هم ميرسي به هيچ و پوچ خودت نگاه به آينه بكن چقدر شكسته شدي شكستنت اما چه بد شكسته شدي سحر تو راهه و تو دوباره بي تابــي چه مرگته دل من چرا نمي خوابـــي نگو بهار چي شده پرنده ي غمگين براي هيشكي نخون به پاي هيشكي نشين بگو چه مرگته كه دوباره مي خوني ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 2:35 توسط بادبادک باز |
|
|
سه سالو نیم گذشت.با همه ی خوشیاش!انقد خوش گذشت که فقط خوشی یادم میاد از دوران دانشجوییم...
خدا رو شکر به داده و نداده اش! پنج شنبه و جمعه نائب الزیاره ی دوستانم مشهد.البته نه فقط برای زیارت بیشتر به خاطر عقد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:8 توسط بادبادک باز |
|
|
حالم داره بهم مي خوره از اين بوي لجن....
پي نوشت:دلم درد ميكنه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:7 توسط بادبادک باز |
|
|
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار زمین از آمدن برف تازه خشنود است قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز اگر چه میگذریم از کنار هم آرام به مسجد آمدم و نا امید برگشتم صدای قاری و گلدستههای پژمرده به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست! فاضل نظری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 2:19 توسط بادبادک باز |
|
|
میان این همه غوغا میان صحن وسرایت بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت...؟!
فرصتی دست داد و توفیق شد که با جمعی از دوستان اراذل،مزّلف و مجرد مشرف شیم به پابوسی علی بن موسی الرضا الحمدلله و المنه ما که حاجتمونو گرفتیم وبرای عرض تشکر خدمت سلطان رسیدیم ولی اگر قابل باشیم دعای گوی باقی دوستان هستیم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1390ساعت 0:14 توسط بادبادک باز |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 23:54 توسط بادبادک باز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باد ما را با خود خواهد برد...
|
|
RSS
|